![]() |
![]() |
|
| تنهاترین تنهاها |
|
دیگر بهار هم سـر حالم نمی كند
چیزی شبـیه گریه زلالم نمی كند ![]() پاییز زرد هم كه خجالت نمی كشد رحمی به باغ رو به زوالم نمی كند ![]() آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟! وقتی كه سنگ ،رحم به بالم نمی كند ![]() مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند... ![]() این اولین شب است كه بوی خیال تو درگـیر فكـرهای محـالم نمی كند ![]() باید به دستـهای مسلّح نشان دهم حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:37 توسط فردین تنهایی |
|
|
می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگمو بزنم چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی .....من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و نمی بینی که دستم می سوزه من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد می دو نی ؟ دستمو می ذارم رو زانوهام خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی بینی .....تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی ............نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسم خودمو بکشم از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...گریه نکن من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی تو خیلی گریه می کنی دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش باشه ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مر دم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟ دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:14 توسط فردین تنهایی |
|
تنهای تنها به این خوشبختی کوتاه می نگرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:8 توسط فردین تنهایی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:34 توسط فردین تنهایی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:48 توسط فردین تنهایی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:10 توسط فردین تنهایی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:45 توسط فردین تنهایی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:14 توسط فردین تنهایی |
|
|
دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند یکی سکوت
می کند یکی هوار میزند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:30 توسط فردین تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 |
|
RSS
|