تبليغاتX
تنهاترین تنهای عاشق
تنهاترین تنهاها
دیگر بهار هم سـر حالم نمی كند
چیزی شبـیه گریه زلالم نمی كند

1234950388ae1em0.jpg


پاییز زرد هم كه خجالت نمی كشد
رحمی به باغ رو به زوالم نمی كند
12349503882h31kd4.jpg

آه ای خدا مرا به كبوتر شدن چه كار؟!
وقتی كه سنگ ،رحم به بالم نمی كند
12349503887.jpg





مبهوت مانده ام كه چرا چشمهای شب
دیگر اسـیر خواب و خیالم نمی كند...
12349503882mpylmv.jpg


این اولین شب است كه بوی خیال تو
درگـیر فكـرهای محـالم نمی كند

12349503885.jpg








باید به دستـهای مسلّح نشان دهم
حتی سكـوت آیـنـه لالـم نمی كند
1234950388xek08z.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:37  توسط فردین تنهایی | 

 

 

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی

.....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی

.....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی

............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو

...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:14  توسط فردین تنهایی | 
 

تنهای تنها به این خوشبختی کوتاه می نگرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:8  توسط فردین تنهایی | 
ای كسانی كه...

ای كسانی كه مامور دفن من هستید ...

جسد مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند در عمرم سیاه بخت بودم.

چشمم را باز بگذارید تا همه بدانن چشم انتظار بودم.

دستم را از طابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند دست خالی از دنیا رفتم.

و آنگاه تكیه یخی مانند صلیب بر روی تابوت من بگذارید تا با طلوع آفتاب آب شود و جای ....گریه كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:34  توسط فردین تنهایی | 

باران نباش تا با التماس به شیشه بکوبی تا نگاهت کنه. ابر باش تا با

 

التماس نگاهت کنن که بباری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:48  توسط فردین تنهایی | 

خدایا منم اون گناه کاره تو اگه منو جزو

 

 انسانهای توبه کننده قرار بدی وتوبه هایم

 

 را  قبو کنی منم سعی میکنم تا یکی از

 

بنده های خوبت باشم خدایا توبه میکنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 8:10  توسط فردین تنهایی | 

خدایا مگه چی کار

 

کردم که داری با من

 

این کارا رو میکنی من

 

 

 که بنده خوبی برات

 

 

بودم خدا چرا این کارو

 

 

 میکنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:45  توسط فردین تنهایی | 
دوست خوب داشتن

 

بهتر از تنهایی

 

وتنهایی بهتر از با هر

 

 کس بودن است 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:14  توسط فردین تنهایی | 

 

 

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند


 

و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند


 

غروب ها که می شود خیال چشمهای تو


 

تو را دوباره در دل شکسته جار می زند


 

یکی نگاه می کند یکی گناه می کند یکی سکوت

 

 می کند یکی هوار میزند

 

 

و عشق درد مشترک میان ماست با همه


 

کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند


 

درست مثل بازی گذشته های شاعری


 

که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند


 

خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود

 


شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:30  توسط فردین تنهایی |